تبليغاتX
عشق

عشق

چقدر دلتنگم

چقدر دلتنگم و تو تمام منی ....

تمام من تو تمام کن تمام خوبی را ...

چقدر دلم گرفته

کاش بچه بودم ....چقدر روزا دیر و بد می گذره

حالم از این روزای لعنتی و بد بهم می خوره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/29ساعت 4:31 PM  توسط الهام   | 

چقدر خوبه آدم یه امید داشته باشه

میلاد امام حسن مجتبی رو به همه عاشقان اهل بیت تبریک میگم

از خود امام حسن هم می خوام کمکم کنه چون فقط دیگه امیدم اونا هستن

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 9:59 AM  توسط الهام   | 

بازم دم خدای بزرگ خودم گرم

درسته بعضی وقتا از دست خدا به خاطر مشکلات زیاد زندگیم دلگیر میشم ولی بازم با یادش دلم آروم میگیره

ولی من که از رو نمیرم انقد دعا میکنم  تا حاجتم رو بگیرم

اره خدای من  من بنده توام و هیچکی رو تو این دنیا به این بزرگی ندارم  از تو نخوام از کی بخوام ؟؟؟

خدای من کمکم کن منو ناامید نکن

خدای بزرگ من دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 7:45 PM  توسط الهام   | 

دعا

دوستای خوبم برام دعا کنید
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 4:4 PM  توسط الهام   | 

چرا اینقدر دیر میگذره ؟

خسته شدم

چرا این روزا نمیگذره ؟؟؟

چرا هر روز بدتر از دیروز میشه ؟؟

خدااااااااااااااااااا من این حرفامو به کی بگم ؟؟؟

تو که منو  خلق کردی به حرفم گوش نمی کنی دیگه چه توقعی از

دیگران ؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت 3:52 PM  توسط الهام   | 

شکست من

من پذیرفتم شکست خویش را          پندهای عقل دوراندیش را

من پذیرفتم عشق افسانه است       این دل درد آسا دیوانه است

میروم شاید فراموشت کنم             با فراموشی هم آغوشت کنم

میروم از رفتنم شاد باش                 از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از من میروی             آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را                  تندی برخورهای سرد را

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/08ساعت 8:45 PM  توسط الهام   | 

شکست لاله

بیا در کوچه باغ شهر احساس       شکست لاله را جدی بگیریم

اگرنیلوفری دیدیم زخمی               برای قلب پر دردش بمیریم

بیا در یک شب ارام و مهتاب           کمی هم صحبت یاس باشیم

اگر صد بار قلبی را شکستیم          بیا یک بار با احساس باشیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/28ساعت 11:54 AM  توسط الهام   | 

خنده تو

تو به من خندیدی و نمیدانستی من به جه دلهره سیب را از باغچه همسایه دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید سیب را در دست تو دیدوغضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من

آرام آرام خش خش گام تو  میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرقه این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت 8:50 PM  توسط الهام   | 

مجنون

دید مجنون را یکی صحرا نورد                  در میان بادیه بنشسته فرد

کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم              میزند با اشک خونین خود رقم

گفت کای مجنون شیداچیست این؟        مینویسی نامه بهر کیست این؟

گفت:مشق نام لیلی میکنم                 خاطر خود را تسلی میکنم

چون میسر نیست به من کام او            عشق بازی میکنم با نام او

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/04ساعت 9:31 PM  توسط الهام   | 

جامه عشق

جامه ای بافته بودم از عشق   

خواستم تا به تواش هدیه کنم

لیک دیدم که در ان گوشه باغ

لاله ای پنهانی با نسیمی میگفت

جامه عشق برازنده هر قامت نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت 5:54 PM  توسط الهام   |